در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است *** صُراحی می ناب و سفینه غزل است
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است *** پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس *** ملالت علما هم ز علم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب *** جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است
بگیر طره مه چهرهای و قصه مخوان *** که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت *** ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش *** چنین که حافظ ما مست باده ازل است
نوشتههای با برچسب ‘حافظ’
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود
| رونق عهد شباب است دگر بستان را *** | می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را |
| ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی *** | خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را |
| گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش *** | خاکروب در میخانه کنم مژگان را |
| ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان *** | مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
| ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند *** | در سر کار خرابات کنند ایمان را |
| یار مردان خدا باش که در کشتی نوح *** | هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
| برو از خانه گردون به در و نان مطلب *** |
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را |
| هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است *** |
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را |
| ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد *** | وقت آن است که بدرود کنی زندان را |
| حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی *** | دام تزویر مکن چون دگران قرآن را |
تفالی به حافظ زدیم و چنین آمد!