نوشته شده در بهمن ۱۹م, ۱۳۸۷ توسط حسین
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود
نوشته شده در آذر ۴م, ۱۳۸۷ توسط حسین
| رونق عهد شباب است دگر بستان را *** |
می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را |
| ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی *** |
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را |
| گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش *** |
خاکروب در میخانه کنم مژگان را |
| ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان *** |
مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
| ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند *** |
در سر کار خرابات کنند ایمان را |
| یار مردان خدا باش که در کشتی نوح *** |
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
برو از خانه گردون به در و نان مطلب ***
|
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را |
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است ***
|
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را |
| ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد *** |
وقت آن است که بدرود کنی زندان را |
| حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی *** |
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را |
تفالی به حافظ زدیم و چنین آمد!