در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است *** صُراحی می ناب و سفینه غزل است
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است *** پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس *** ملالت علما هم ز علم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب *** جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است
بگیر طره مه چهرهای و قصه مخوان *** که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت *** ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش *** چنین که حافظ ما مست باده ازل است
بایگانی برای دسته "شعر"
مردان خدا پردهی پندار دریدند
یعنی همهجا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سرِ انگشت گزیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
مرغان نظرباز سبکسیر «فروغی»
از دامگه خاک بر افلاک پریدند