مردان خدا پردهی پندار دریدند
یعنی همهجا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سرِ انگشت گزیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
مرغان نظرباز سبکسیر «فروغی»
از دامگه خاک بر افلاک پریدند





آذر ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۲ ب.ظ
حالا ما از کدوماشونیم؟؟؟؟
خوب اگه می دونستیم که مشکلون حل بود…
آذر ۲۹م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۴ ق.ظ
بله، اگر می دونستیم که مشکلی نبود!