نوشته شده در آذر ۷م, ۱۳۸۸ توسط حسین
چند ماه قبل یکی از دوستان ایمیلی زد که حاوی اطلاعاتی در مورد نیروگاه تولید برق بدون نیاز به سوخت بود، چیزی که شرکت ماشین سازی یکتا شرق نیشابور ادعا کرده بود. احساس کردم که با یک جک بامزه در حوزه فن آوری روبه رو شده ام. به سایت شرکت سر زدم و احساسم بیشتر شد!
امشب باز دیدم که خبری با این عنوان در سایت الف ذکر شده است: ساخت موتور خودروی بدون سوخت اصلا با عقل و منطق جور در نمیاد که هیچ، فیزیک رو هم برده زیر سوال. دوباره به سایت شرکت مذکور سر زدم و باز با یادداشتهایی مواجه شدم که ادعا می کردند ما برنده جایزه ال شده ایم و بل کرده ایم و قصد داریم مبانی فیزیک را تغییر دهیم. و البته با نظرات تندی که کاربران داده بودند و بدون سان.سور منتشر شده بود!
به نظر شما اینها واقعا چنین کشفیات بزرگی کرده اند، یعنی روزی رسیده که قانون بقای انرژی نقض شود و از هیچ، انرژی تولید شود؟! یا رسانه های ما اینقدر ضعیف و بی سواد شده اند که چنین مطالبی را منتشر میکنند؟
من که احساس می کنم این آقایون یا خیلی خل تشریف دارند یا خیلی بامزه اند و ملتی را که چه عرض کنم، دولتی را سرکار گذاشتهاند. راستش اگر اون جایزه لهستانی هم درست باشد که دنیا را گذاشته اند سرکار! شما چی فکر می کنید؟
نوشته شده در آذر ۳م, ۱۳۸۸ توسط حسین
عجله کار شیطان است مگر در چند مورد:
۱٫ وقت نماز که رسید باید عجله نمود که وقت فضیلت نگذرد.
٢. در دفن میت باید در صورت امکان عجله کرد.
٣ در مورد دختر شوهردادن در صورت امکان باید شتاب کرد.
۴. در ادای قرض باید عجله نمود.
۵ وقتـی مهمان وارد خانه شد بر غذا و طعام دادن به او باید عجله کرد.
۶. اگر گناهی از شخصی سر زد باید در توبه عجله نماید.
منبع: یک مجله خانوادگی
دارم میرم مشهد، دعاگوی دوستان.
نوشته شده در آذر ۲م, ۱۳۸۸ توسط حسین
در ادامه بررسی خاطرات قدیم، این یکی هم جالبه!
بسم الله الرحمن الرحیم
(یکشنبه ۲۲ شهریور ماه ۱۳۸۳ ساعت ۳۹ : ۲۳ : ۲۰)
فردا روز مبعث است پس اول از همه مبعث حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر همگان مبارکباد.
دیروز نتیجة کنکور سجاد آقا را نگاه کردم، دانشگاه پیام نور بیرجند، رشتة زیست شناسی علوم گیاهی، قبول شده (انتخاب ۹۹) کاش انتخاب بعدی رو قبول می شد که لااقل گناباد بود. به هر حال…
پدرم می گفت نرود بهتر است، پول نداریم، (نون نداریم، نفت نداریم!!) و مثل همیشه پول داشت حکومت می کرد. من گفتم شما یک جوری مسئلة رفت و آمدش را حل کنید و حتی اگر ممکنه، که هست، به گناباد منتقلش کنید، پولش با من.(بابا مایه دار!) نه خداییش، مایه ای تو کار نیست ولی دیدم اگر نرود باید در جهل مرکب بماند و مثل هزاران دیپلم دیگر بیکار بماند…. به امید خدا. [الان سجاد لیسانس گرفته و وضعش خدا رو شکر خوفه!]
از طرف دیگر نمی دانم دایی ام (علی) چه جوری شده که فکر کردند من زیادی پولدارم، گفتند که کامپیوتر برای بچه هایشان بگیرم و بفرستم مشهد. بعدا که رفتم مشهد اگر پول داشتند، پولم را پس می دهند. من هم که کم نیاورده!! و قبول کردم. و البته خدا بزرگه و به قول [معروف]، از هر دستی بدهی از همان دست هم می گیری.
امشب هم ظاهرا تنهایم.
( ساعت ۵۸ : ۴۳ : ۲۱)
جالبه که در شب عید مبعث توانستم پروژة مبعث را هم در شرکت تمام کنم. عیدی خودم را گرفتم!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نوشته شده در آذر ۲م, ۱۳۸۸ توسط حسین
سالهای ۸۲-۸۳ هنوز وبلاگ نویسی زیاد باب نبود، ولی من یک برنامه نوشته بودم که هر روز وظایف کاریم را گوشزد می کرد (تو مایه های outlook) و می توانستم هر روز در آن یادداشتی بنویسم. امروز داشتم نسخه های پشتیبانی که در آن سالها از اطلاعات کامپیوترم تهیه کرده بودم را مرور می کردم، به برنامه خاطراتم برخوردم. خیلی چیزای بامزه ای توش پیدا می شد، لیکن این یکی هنوز هم برام خنده داره! پیش بینی زلزله توسط دکتر رحیمی دانشگاه شریف که باعث شد تهرانیها شب را در پارکها سر کنند!
بسم الله الرحمن الرحیم (جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۸۳ ساعت ۹:۰۱)
دیشب هر چه می خواستم با موبایل رمضان [واقعی] دانشگاه شریف را بگیرم می گفت Network Busy بالاخره تصمیم گرفتم موبایل بهروز را بگیرم. از داخل اتوبوس جواب می داد، ظاهرا حرف جناب دکتر رحیمی تبار جدی گرفته شده و امتحانات دانشگاه شریف یک هفته عقب افتاده تا بچه ها از ترس زلزله ای که جناب دکتر رحیمی پیش بینی کرده به خانه هایشان بروند. پس از زلزلة جمعة گذشته دکتر رحیمی اعلام کرده که تا ده روز دیگر احتمال وقوع زلزله ای به بزرگی ۷ ریشتر وجود دارد و بیشترین احتمال به دیروز و امروز داده شده. آره بهروز گفت خوابگاه شریف تخلیه شده و خودش هم با سید علی داشتند می رفتند بجنورد؛ این شد که ما هم اندکی ترسیده و ترجیح دادیم که برویم پارک لاله بخوابیم. با حسین یاری که دیشب این جا بود تصمیم گرفتیم ساعت ۱۱ برویم. رمضان که به فکر زن گرفتنش بود (و البته مُهر شرکتش که لحظاتی پیش برایش تکمیل کردم.) نیامد. با حسین دو پتو بردیم و تا ساعت ۱:۱۵ بامداد منتظر رفقای حسین آقا بودیم که قرار بود ۱۲ بیایند! بی خیال آنها شدیم و رفتیم بخوابیم که ساعت حدود ۲ صدایی می گفت “حسین یاری هووو…”. بله تشریف آوردند و مثلا خوابیدیم ولی جایتان خالی تا صبح بیدار بودم. صدای اذانی نیامد و با توجه به ساعت، حول و حوش ۴:۴۰ بلند شدم رفتم وضو گرفتم [البته ریا نباشه!] نماز خواندم و دوباره خوابیدم که صدای خدمتکار پارک می آمد که: “بلند شین؛ زلزله آمد دید نیستین برگشت” ساعت ۶ صبح راه افتادیم آمدیم و من امروز قصد دارم بروم خضری!!
ان الله یمسک السموات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده انه کان حلیما غفورا
نوشته شده در آذر ۲م, ۱۳۸۸ توسط حسین
روزی مردی ثروتمنددر اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت وآمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خبابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کـرد. پاره آجر به اتومبیل اوبرخوردکرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان باتلاش فراوان بالاخـره توانست توجه مردرابه سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخداربه زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : “اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم”.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .
نتیجه گیری :
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
منبع: چندی پیش این مطلب را در یک مجله خواندم که نظرم را جلب کرد، با موبایلم ازش عکس گرفتم که بعدا استفاده کنم. امروز که داشتم تصاویر موبایل رو روی کامپیوتر می ریختم، با این تصویر برخورد کردم. باز هم برایم جالب بود! لذا به کمک OCR متن آن را استخراج کردم و تقدیم شما…
نوشته شده در آبان ۲۶م, ۱۳۸۸ توسط حسین
۱۴ ماه قبل به منظور تایپ و تکمیل کردن رساله ام از کار شرکتی استعفا دادم به این امید که به زودی دفاع می کنم و این دلخوشی که (آقای رئیس) به من گفته بودند اگر بیای دانشگاه تدریس کنی، خیلی زود حکم شما را می زنیم. استعفا دادم و ضمن نوشتن رساله، همکاری ام را با دانشگاه صنعتی شاهرود شروع کردم. ترم اول به سختی فراوان گذشت: برو شاهرود، بیا تهران، برو مشهد، بیا شاهرود، گاهی هم برو خضری (با زن و فرزند تازه متولد شده). ترم دوم که از رساله ام دفاع کرده بودم و ساکن شاهرود شدیم کار سخت تر هم شد. قصد داستانسرایی ندارم، ۱۴ ماه طول کشید که حکم مرا بزنند و تازه متوجه شدم که خیلی زود یعنی چی؟ ۱۴ ماه بدون مستمری! تصور کنید ماهانه ۴۰۰ هزار تومان (کرایه خانه + اقساط وامهای ازدواج) از جیب مبارک باید بدهید در حالیکه دریافتی مستمری ندارید! احتمالا خدا و پیغمبر رو کافر می شید! با این حال در همین ایام بحرانی برخی با ایمیل و جی میل! گفتند نکنه از سیب زمینیهای دولت به تو هم رسیده که طرفداری از دولت می کنی!
در هر صورت خدا را شکر، امروز بعد از یک سال و دوماه، مستمری برقرار شد.
نوشته شده در آبان ۲۵م, ۱۳۸۸ توسط حسین
امروز به مدد نوآوری اون صاحب رستوران رکورد عجیبی در تعداد بازدید از این وبلاگ ثبت شد. برای اولین بار حدود ۳۵۰۰ بازدید کننده، به این وبلاگ سر زدند که حجم عمده آن ناشی از یکی از سایتهای اشتراک لینک بود. ظاهرا ملت، منتظر یک سوژه اند که بهش بخندند. قبلا پستهای متعدد علمی و غیرعلمی از من در سایت مذکور قرار گرفته بود، لیکن حداکثر ترافیک ۱۰۰ الی ۲۰۰ بازدید کننده را جلب می کرد. دیشب همین جور تفریحی، این موضوع نوآوری رستوران را به اشتراک گذاشتم و هنوز زمانی نگذشته بود که داغ شده و ترافیک غیرقابل تصوری روانه سایت شد.
تنوع کشورهایی که بازدیدکنندگان از آنجا مراجعه کرده بودند هم بسیار جالب بود، مثلا بیش از ۴۳% بازدیدکنندگان از آمریکا و کانادا بودند، حدود ۲۴% از ایران، کمتر از ۶% از آلمان، ۳% ازانگلیس، ۳% از مالزی و بقیه از استرالیا، سوئد، امارات، هلند و برخی کشورهای اروپایی بودند. این آمار به نوعی جامعه ی تشکیل دهنده سایت بالاترین را هم نشان می دهد. جامعه ای که دور هم نشسته اند و مدام تیترهای سیاسی ضدنظام را داغ می کنند!! و کلی هم کیف می کنند و فکر می کنند که همین روزها یک نظام سکولار جایگزین نظام اسلامی می شود!