نوشته شده در آذر ۹م, ۱۳۸۷ توسط حسین
این روزها، مهدیار حداقل ۱۲ ساعت وقت مبارک مرا می گیرد! کافیه بذاریش زمین تا بره به آسمون (ونگش رو می گم). شبها بیداریم و روزها خواب نداریم! البته همیشه اینجوری نیست ها… بیش از هر چیز از شستن و عوض کردن خوشش میاد، یعنی کیف می کنه اونقدر که ما هم به وجد میایم. دلم می خواد یکی از فیلمای بامزه ش رو بذارم (شاید وقتی دیگر). خدا را شکر

مهدیار ۲ ماهه
با همهی این احوال دیروز موفق شدم نصف رسالهام را برای استادم ارسال کنم (که ملاحظه و تصحیح کنند) و امیدوارم تا ۱۰ روز آینده الباقی را هم بفرستم و به زودی برای جلسه پیش دفاع به تهران بروم.
نوشته شده در آذر ۴م, ۱۳۸۷ توسط حسین
| رونق عهد شباب است دگر بستان را *** |
می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را |
| ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی *** |
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را |
| گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش *** |
خاکروب در میخانه کنم مژگان را |
| ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان *** |
مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
| ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند *** |
در سر کار خرابات کنند ایمان را |
| یار مردان خدا باش که در کشتی نوح *** |
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
برو از خانه گردون به در و نان مطلب ***
|
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را |
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است ***
|
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را |
| ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد *** |
وقت آن است که بدرود کنی زندان را |
| حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی *** |
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را |
تفالی به حافظ زدیم و چنین آمد!
نوشته شده در آبان ۲۶م, ۱۳۸۷ توسط حسین
مکان: مشهد، خیابان ملاصدرا، ماشین شویی
زمان: ساعتی پیش
آقا این ماشین ما رو لطف کنید بشویید.
- یک نیم ساعتی طول میکشه تا نوبتت بشه، میتونی سوئیچو بذاری و بری
باشه، پس من می رم یک ربع دیگه میام
یک ربع بعد:
ماشینم برخلاف سایر ماشینها زودتر شسته شده و داخل پیاده رو در جهتی پارک شده که درب سمت شاگرد نزدیک دیوار است. آقای صاحب کارواش خودش توی ماشین نشسته بود. آمد بیرون با چهرهای اندک نگران
آقا چقدر باید تقدیم کنم؟
- ۲۰۰۰ تومن، انعام بچه ها رو هم لطف کنید
۲۵۰۰ دادم و خیلی ممنون و خداحافظ
رفتم از عابر بانک کمی پول بردارم. ماشینو پارک کردم که یکباره دیدم درب سمت شاگرد از دو قسمت تو رفته!! با تعجب و عصبانیت برگشتم کارواش، گفتم درب ماشین رو به کجا زدین؟
- چی میگی… ماشینت کثیف بوده، ما کاری نکردیم.
آقا من سالم ماشینو تحویلت دادم
- نخیر آقا ماشینت خورده، خودت نمیدونستی!
عصبانی شدم گفتم من بیمه بدنه دارم، مرد باش و بگو زدم لااقل دلم خنک شه بدونم کی زده!
- با حالت تهاجمی گفت برو بینم بابا ماشینهای ۲۰۰ میلیونی رو می زنیم به در و دیوار چیزی نمی گن!!، تو با این ماشین ۲۰۰۰ تومنیت! خودت رو مسخره کردی (خودروی ملی رو فرمودند).
من هم با حالت تهاجمیتر! خواستم گروه فشاری عمل کنم که دیدم مرده مسنّه و بی ادبیه…، بقیه همکاراش هم جلوگیری کردن و گفتن آقا بی خیال… آخر سر گفتم مهم نیست ولی یک روز باید جواب بدی و رفتم…
پدر پول بسوزد که چنین خوارت کرد! مرد باش مرتیکه!!
نوشته شده در آبان ۱۹م, ۱۳۸۷ توسط حسین
میلاد مسعود امام رضا علیه السلام، ولی نعمت ما ایرانیان، مبارک باد.
الان ۴۵ روز است که پسرم به دنیا اومده، دو سه هفته قبل که پیش استادم، دکتر کبیر، بودم به نقل از دکتر شریعتی گفت: آدم تا وقتی مجرده در حالت قیامه، وقتی ازدواج میکنه به حالت رکوع میره و با تولد اولین بچه به سجده میافتد! شبهایی که تا صبح پسرم شب زنده داری میکنه به یاد این جمله میافتم…

مهدیار ۴۵ روزه شد
فردا قراره قند عسل رو ببرم ختنه کنم! دلم میسوزه ولی هر چه سریعتر بهتر…
خدا را شکر، نتیجهی پذیرش یکی از مقالات خارجیام هم سه روز قبل اومد و من کلا خوشحالم، چرا که برای دفاع از رسالهی دکترا داشتن حداقل یک مقالهی ISI لازمه.