درباره مدیر وبلاگ

حسین خسروی، متولد 1360 خورشیدی، تدریس می کنم در دانشگاه.

این مهدیار بلا

این روزها، مهدیار حداقل ۱۲ ساعت وقت مبارک مرا می گیرد! کافیه بذاریش زمین تا بره به آسمون (ونگش رو می گم). شبها بیداریم و روزها خواب نداریم! البته همیشه اینجوری نیست ها… بیش از هر چیز از شستن و عوض کردن خوشش میاد، یعنی کیف می کنه اونقدر که ما هم به وجد میایم. دلم می خواد یکی از فیلمای بامزه ش رو بذارم (شاید وقتی دیگر). خدا را شکر

مهدیار 2 ماهه

مهدیار ۲ ماهه

با همه‌ی این احوال دیروز موفق شدم نصف رساله‌ام را برای استادم ارسال کنم (که ملاحظه و تصحیح کنند) و امیدوارم تا ۱۰ روز آینده الباقی را هم بفرستم و به زودی برای جلسه پیش دفاع به تهران بروم.

Share

سیه‌کاسه‌ی مهمان کش!

رونق عهد شباب است دگر بستان را *** می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی *** خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش *** خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان *** مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند *** در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح *** هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب ***
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است ***
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد *** وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی *** دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

تفالی به حافظ زدیم و چنین آمد!

Share

مهدیار، ۴۵ روزه شد

میلاد مسعود امام رضا علیه السلام، ولی نعمت ما ایرانیان، مبارک باد.

الان ۴۵ روز است که پسرم به دنیا اومده، دو سه هفته قبل که پیش استادم، دکتر کبیر، بودم به نقل از دکتر شریعتی گفت: آدم تا وقتی مجرده در حالت قیامه، وقتی ازدواج می‌کنه به حالت رکوع می‌ره و با تولد اولین بچه به سجده می‌افتد! شبهایی که تا صبح پسرم شب زنده داری می‌کنه به یاد این جمله می‌افتم…

مهدیار 45 روزه شد

مهدیار ۴۵ روزه شد

فردا قراره قند عسل رو ببرم ختنه کنم! دلم می‌سوزه ولی هر چه سریعتر بهتر…
خدا را شکر، نتیجه‌ی پذیرش یکی از مقالات خارجی‌ام هم سه روز قبل اومد و من کلا خوشحالم، چرا که برای دفاع از رساله‌ی دکترا داشتن حداقل یک مقاله‌ی ISI لازمه.

Share

تحقیق بهتر است یا تبلیغ

قرار بود پست قبلی آخرین پست من در تهران باشد، ولی چه کنم که از شانس خوش ما همین دیروز دوباره اینترنت بی‌سیم خوابگاه راه افتاد و من هم که این ویدیوی باحال را دیدم، حیفم آمد شما نبینید! ضمنا امروز ساعت ۴ بای بای تهران!

یکی از تبلیغات جذاب اپل برای کامپیوترهای مک و سیستم عامل لئوپارد، تبلیغاتی است که در آن دو تا آدم یکی چاق و تنبل و دیگری لاغر و زبل در نقشهای کامپیوترهای PC و Mac بازی می‌کنند. خیلی از این تبلیغات رو دیده بودم ولی این یکی فوق‌العاده است و به خوبی نقش تبلیغات! را نشان می‌دهد.

[youtube MimCZikP8cY]

اگر ویدیو پخش نمی‌شود اصل‌اش را در اینجا ببینید

در اینجا PC (میکروسافت) را می‌بینید که بودجه‌ی تبلیغاتی‌اش را به مراتب بیش از بودجه‌ی تحقیقات قرار داده است. در این حال مک به او می‌گوید فکر می‌کنی مشکل ویستا با این بودجه‌ی اندک تحقیقاتی حل بشه؟ PC پاسخ می‌دهد: نه. بنابراین همان اندک بودجه‌ی باقیمانده را هم به تبلیغات اضافه می‌کند!

Share

خداحافظ ای پارک خودرو قراضه!

میگن چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید. منم که اصلا استعداد شعر ندارم. اول عنوان این مطلب رو گذاشته بودم خداحافظ ای پارکینگ بزرگ، بعد ییدفه ذهنم به سمت شعر مشهور “خداحافظ ای شعر شبهای روشن، خداحافظ ای قصه ی عاشقانه” منحرف! شد. گفتم بر این وزن اگر بنویسم، باحالتره، این شد که خداحافظ ای پارک خودرو قراضه! مهم خداحافظیشه. مهم برآورده‌شدن یک آرزوی بزرگه ولی این شعر هم کم واقعیت نداره. یادمه سال ۷۸ که برای تحصیل دوره‌ی نامبارک لیسانس به تهران آمده بودم، به مناسبتی، سری به جماران زدیم  و من برای اولین بار قسمت شمال شهر را می‌دیدم. آنقدر میدان تجریش و اطراف آن خلوت و زیبا بود که من فکر می‌کردم به شهر دیگری آمده‌ایم (البته اون وقت n95 ای نبود که عکس بگیرم!). آن وقت که ما در خوابگاه طرشت ۳ (نزدیک میدان آزادی، ابتدای بزرگراه شیخ فضل‌الله نوری) زندگی می‌کردیم، ترافیک زیادی در خیابان آزادی بود و دیدن یک محله‌ی خلوت و کم ترافیک برایم عجیب بود. این عکسی که در زیر می‌بینید از همان شمال تهران است (محله‌ی چیذر) اما در مهرماه سال ۸۷.

آنقدر حجم ماشینها زیاد شده که دیگر در هیچ محله‌ای در تهران حتی نمی‌توانید کوچه‌ای را بیابید که دو سمت آن ماشین پارک نشده باشد. دو سه روز قبل داشتم از اتوبان جلال آل احمد و کردستان عبور می‌کردم، اتفاق بسیار عجیب‌تری افتاده بود. در کنار اتوبان ماشینها پارک کرده بودند! کردستان از ابتدا تا نزدیکی ونک پر از ماشینهایی بود که پارک کرده بودند و به سر کارشان رفته بودند! تازه هنوز هم جا داره، سمت چپ اتوبانها هم که خط سرعته، به زودی تبدیل به پارکینگ می‌شه. پس به من حق می‌دهید که بگویم خداحافظ ای پارک خودرو قراضه! (البته قراضه رو زیاد به دل نگیرین)


به هر حال من که از همین چهارشنبه تهران را ترک می‌کنم. شما هم سعی کنید ترک کنید! اینجا جای ماندن نیست. به اعصاب مبارک رحم کنید و دست از این کارا بردارید، عاقبت نداره ها. برین ولایت خودتون. چیه مثل آهو! چسبیدین به این جهنم. (شهری که پر از آلودگیهای محیطی و صوتی و تصویریه، جهنمه دیگه) خودتو رها کن از این رنج تنهایی!!
داشتم با خودم فکر می‌کردم از تهران که برم دلم برای چه چیز آن تنگ خواهد شد؟ به این نتیجه رسیدم که تنها برای امکاناتش و معدود دوستانی که در این شهر داشتم. امکاناتش که اونقدر نمی‌ارزه که اشکالاتش رو تحمل کنم. دوستان هم که بُعد منزل نبود در سفر روحانی!!!

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی        تو بمان و دگران، وای به حال دگران

این وردپرس ۲.۷ هم خیلی چیز محشری شده ها، هر چند هنوز نیومده ولی اینجا عکسهاشو ببینید و کیف کنید!

Share