قربان مولا علی (ع)
چندی پیش جلد اول کتاب در محضر لاهوتیان نوشته محمد علی مجاهدی را خریده بودم و از خواندن مطالب آن که پیرامون عارف واصل، شیخ جعفرآقای مجتهدی بود لذت می بردم. متاسفانه کتاب به پایان رسید و جلد دوم آن را هم نیافتم. امروز برخی از مطالب جلد دوم آن را در وب مطالعه کردم که از آن جمله داستان زیر است که البته ارتباطی به شیخ جعفرآقا ندارد اما به غدیر و مولا امیرالمومنین علیه السلام ربط دارد:
مرحوم آیت الله سید عبدالکریم کشمیری خاطرات بسیاری از حاج مستور شیرازی رحمهالله در طول اقامت خود در نجف اشرف به خاطر داشت و از او به عنوان مردی « فوقالعاده» یاد میکردند و برای او کراماتی قایل بودند.
روزی برای من [احتمالا محمد علی مجاهدی] تعریف کردند: مرحوم حاج مستور تا هنگامی که در کوفه اقامت داشت، هر سال به مناسبت عید غدیر جشن بسیار مفصلی ترتیب میداد و از محبان حضرت امیر علیهالسلام به نحو شایستهای از لحاظ معنوی پذیرایی میکرد.
یکی از سالها، چند روز به عید غدیر مانده، به منزل مسکونی من در نجف، آمد و مصراً از من خواست تا در جشن آن سال شرکت کنم، و گفت پس از نماز مغرب و عشاء کسی را برای بردن من به کوفه خواهد فرستاد.در آن روزگار وضعیت حوزه نجف به گونهای بود که مراوده عالمان دینی با عارفان، پیامدهای ناخوشایندی برای آنان به همراه داشت، لذا مرحوم حاج مستور علی رغم علاقه وافر خود نسبت به من، از شرکت در نماز جماعت که به امامت من در صحن مطهر برگزار میشد، پرهیز میکرد و میفرمود:دلم نمیخواهد که ارادت من، اسباب زحمت شما را فراهم کند! و لذا غالباً شبها در منزل از من دیدن میکرد تا کسی متوجه مراوده او با من نگردد!در روز موعود و بر طبق قرار، با شخصی که حاج مستور فرستاده بود به کوفه رفتیم و در جلسه اختصاصی که حاجی ترتیب داده بود، حضور یافتیم.اغلب کسانی که در آن جلسه روحانی حضور داشتند، افراد سالخورده و سرد و گرم روزگار چشیده بودند و از حالات آنان پیدا بود که در سلوک الی الله، مراحلی را پشت سر نهادهاند و از محبت و ولایت علوم نصیب وافری دارند.
آن محفل روحانی تا نزدیک سحرگاه ادامه داشت و از رایحه معنویت به اندازهای سرشار بود که آدمی خود را در بهشت میانگاشت و سینهاش را از شمیم دلانگیز محبت و معرفت علوم میانباشت. با این که دهها سال از این ماجرا میگذرد، من هنوز مزه آن شب روحانی را در زیر زبانم مزهمزه میکنم و بر روح آن عارف وارسته درود میفرستم، و برای او فتوح و رضوان الهی را آرزو میکنم. در ساعت پایانی آن شب، هر چه به اذان سحر نزدیک میشدیم، اضطراب درونی من افزونی مییافت، زیرا از سویی توفیق خواندن نماز صبح در حرم مطهر علوی را از دست رفته میدیدم، و از سوی دیگر خوش نداشتم که در روشنی روز از آن محفل بیرون آمده و نگاه کنجکاو مردم را به طرف خود دوخته ببینم! من در این افکار غوطهور بودم که حاج مستور در حالیکه نگاه نافذ خود را به من دوخته بود، با طمأنینه خاصی آهسته در گوشم گفت: نگران نباشید! نماز را به موقع در نجف خواهید خواند! گفتم: مشکل فاصله کوفه تا نجف را چگونه حل میکنید؟! نیم ساعت بیشتر به اذان صبح باقی نمانده است! گفت: هیچکاری برای اهلش نشد ندارد! سپس جوانی را که جلوی در ورودی ایستاده بود، صدا کرد و آهسته در گوش او چیزی گفت و بعد از او خواست تا مرا همراهی کند! و ما پس از خداحافظی به اتفاق آن جوان – که بعداً معلوم شد از شاگردان زبده و کار کرده حاج مستور است – از خانه بیرون آمدیم. در اثنای راه دریافتم که جوان به ذکر قلبی سرگرم است و با این که مدام با من صحبت میکند ولی قلب او به ذکر خاصی مترنم است! و مشاهده این حالت در آن جوان به من فهماند که سر و کارم با آدم راه رفتهای افتاده و حاج مستور بیجهت او را همراه من نفرستاده است! هنوز چند دقیقه ای از همراهی او با من نمیگذشت، که صدای پیش خوانی اذان صبح را از مناره صحن مطهر علوی به گوش خود شنیدم! با خود فکر کردم که اشتباه میکنم و از تلقینات نفس است! ولی سخن آن جوان مرا به خود آورد که گفت: چه لحن دلنشینی دارد! روح انسان را تا ملکوت پرواز میدهد! این طور نیست آقا؟! و بعد در حالی که خانه ما را نشان میداد، گفت: خدا را شکر که به موقع رسیدیم! قربان مولا علی بروم که دوستان خود را شرمنده نمیکند! التماس دعا دارم! و مرا – که در عالمی از بهت و حیرت فرو رفته بودم – تنها گذاشت و رفت.
لذتی که آن روز من از خواندن نماز صبح در حرم مطهر علوم بردم، هنوز فراموشم نشده است! نمازی سرشار از روح و ریحان.
با خواندن این کرامات یاد این بیت شعر می افتم که:
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند به آسمان رود و کار آفتاب کند
یا علی
داستان تلفن زدن به خدا هم خواندنی است
دوستت دارم! علی جان
این داستان را یکی از همکاران برایم فرستاد:
تابستون یکی از دوستان صمیمیم از تهران با خانوادش اومدن مشهد چند روزی خونمون موندن وقتی تصمیم گرفتن برگردن شهرشون و حدودا ساعت یازده صبح بود که زدن به جاده و رفتن.
بعد از یک ساعت بهش زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت حدودا ۵۰ کیلومتر از شهر خارج شدم و دارم میرم سمت تهران و ان شاالله فردا می رسیم تهران.
بهش گفتم همین الان برگرد که کار مهمی باهات دارم.
گفت چه کار مهمیه مگه؟ گفتم خیلی مهمه تو فقط برگرد تا بهت بگم،
گفت خب تلفنی بگو آخه هوا خیلی گرمه و حوصله برگشتن ندارم در ضمن تهران کارای مهمی دارم که باید فردا بهشون رسیدگی کنم.
گفتم نه نمیشه همین الان برگرد گفت خب بعدا بگو
منم پامو کرده بودم توی یه کفشو می گفتم نه نمیشه باید برگردی
اون بی چاره هم توی اون هوای گرم با ماشین بدون کولر و مدل پایینش دوباره برگشت و اومد خونمون.
وقتی منو دید خیلی مشتاق بود که این کار بزرگ بهش بگم و منم با همه وجودم بهش گفتم *دوستت دارم!*
ولی نمی دونم چرا مثل دیوونه ها نگاهم کرد و با نهایت عصبانیت بهم گفت: همین؟ منم گفتم: آره! گفت: تو که قبلا هم بهم اینو گفته بودی؟
گفتم خب الان رسمی تر گفتم دیگه!
خیلی ناراحت شد که این همه راه کشوندمش تا فقط بهش بگم دوستت دارم. خانوادش که می خواستن منو خفه کنن ولی باور کنید دوست داشتم جلوی همه بهش بگم دوستت دارم.
واسه هرکسی این جریانو تعریف کردم بهم گفت: کارت اشتباه و از عقل به دور بوده نظر شما چیه؟
اره اگه حقیقت و بخواید هیچ عقل سالمی اینو قبول نمی کنه که من این دوستم و خانوادشو توی این گرما اذیت کنم تا فقط بهش بگم دوست دارم… پس چطور حرف اهل سنت و باور کنیم که می گن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غدیر خم ۱۲۰ هزار نفر و توی صحرا و زیر نور افتاب سه روز نگه داشت و اخرش به حضرت علی علیه السلام فرمود: علی جان من تو رو دوست دارم! و علی أبن أبی طالب دوست من است!
من که عقلم قبول نمی کنه
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الّذى جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوِلایَهِ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالاْئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ
جمع بین دنیا و آخرت
پست قبلی گویا ابهاماتی را در برخی دوستان ایجاد کرده، لذا در پاسخ، این پست را می نویسم. در یکی از نظرات، گفتم زندگی خرج دارد، دو تن از دوستان (که ظاهرا هنوز متاهل نشده اند!) ایراد گرفتند یاد ماجرایی افتادم:
قبل از نقل ماجرا بگویم که اصل این اصطلاح «زندگی خرج دارد» یک شوخی است و من هم فی البداهه به قصد مزاح نوشتم اما دروغ هم نبود!
اگر درست در خاطرم باشد مرحوم آقای حق شناس نقل می فرمود (نقل به مضمون) در زمان حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله، مرد مسلمانی که عیالوار بود از دنیا رفت و پیغمبر بر او نماز خواندند و او را دفن کردند. سپس رسول خدا از مردم پرسید این مرد، اموالی هم داشت که برای زن و بچه هایش بماند، گفتند بله یا رسول الله، اما چون مرد نیکوکاری بود قبل از مرگ، تمام اموالش را وقف کرد! رسول خدا با ناراحتی فرمودند اگر زودتر میگفتید بر او نماز نمیخواندم و او را در قبرستان مسلمین دفن نمی کردم! (در سایت آقای قرائتی هم مشابه این داستان ذکر شده است.)
این را گفتم که بگویم، هر چند «تعلق» به دنیا و مادیات بد است، اما از سویی برای امرار معاش خود و خانواده، وظیفه داریم با همین دنیا کار کنیم و درآمد کسب کنیم و در حد عرف جامعه، رفاه خانواده را تامین کنیم. چه اینکه شنیده اید روایتی را که می گوید عبات ۱۰ جزء دارد، که ۹ جزء آن کسب حلال است. کسب حلال هم مصادیق گسترده ای دارد از بیل زدن و کشاورزی کردن و کارمندی و کاسبی تا کارهای نرم افزاری! البته در تمام اینها احتمال فرورفتن در حرام هم هست. مثلا من کارمند اگر در ساعت کاری، به جای پاسخگویی به ارباب رجوع، مرتب با تلفن دولت به این و آن زنگ برنم، درآمدم حلال نخواهد بود.
در مورد کارهای پروژهای مثل برنامه های نرم افزاری سه حالت پیش میآید: یک وقت هست اصلا پروژه را تنها برای جنبه های غیرمادی شروع می کنیم؛ مثلا شما پروژه ای بر می دارید و مهمترین نیت تان این است که خودتان چیزی یاد بگیرید مثل پروژه های دانشجویی یا دوره های کارآموزی. گاهی پروژه را برای ثواب آخرتی آن انجام می دهید مثل برخی مهندسان و کارگرانی که در عتبات عالیات کار می کنند یا پروژه کاغذ دیواری نورانی یا پروژه های مذهبی که غالبا به قصد سود معنوی و رضای پروردگار است. ولی بالاخره یک کارهایی هم هست که انسان در آن علاوه بر خدمت به خلق قصد تجارت هم دارد، مثل برخی پروژه هایی که در سایت Farsi OCR آورده ام.
اللَّهُمَّ أَغْنِنِی بِحَلَالِکَ عَنْ حَرَامِکَ وَ بطاعتکَ عن معصیتکَ و بِفَضْلِکَ عَمَّنْ سِوَاکَ
خدایا مرا به حلالت از حرام بازم دار و به طاعتت از معصیت رهایم کن و به فضلت از دیگران بینیازم کن. (خوب است این دعا را پس از هر نماز سه بار بخوانید. البته یادم نیست کجا دیده ام اما مطمئنا در جایی دیده ام!)
داستان ایرانی OCR فارسی!
یادم است چند سال قبل زمانی که دانشجوی دکترا بودم و شدیدا مشغول فعالیت روی پروژه OCR فارسی که البته موضوع رساله ام بود، همایشی در مرکز تحقیقات مخابرات ایران تشکیل شد با عنوان توسعه خط و زبان فارسی در محیط رایانه و سخنران ابتدایی این همایش استاد بزرگوارم آقای دکتر کبیر بود. موضوع صحبت ایشان «داستان ایرانی OCR فارسی» بود که در آن دلایل مختلف به ثمر نرسیدن پروژه OCR فارسی طی یکی دو دهه اخیر را بیان کردند.
حالا اما پس از اینکه ۵-۶ سال از تولید OCR فارسی می گذرد، یک دلیل بزرگ دیگر برایم کشف شده است که البته چندان هم پنهان نبود و قبل از تولید هم به آن فکر می کردیم اما به امید شرکتهای دولتی و سازمانها، خود را خوشحال نگه می داشتیم! آن دلیل بزرگ این است که ما عادت کرده ایم که برای نرم افزار پول ندهیم یا اگر مثلا ۱۰.۰۰۰ تومان می دهیم، انتظار داریم ۲۰ گیگابایت نرم افزار تحویل بگیریم؛ به عبارتی نرم افزار را هم روی باسکول می گذاریم و خرید می کنیم. (چند سال قبل یکی از مشتریان، قبل از خرید پرشیانگار از من پرسید، حجم نرم افزار شما چقدر است گفتم حدود ۳۰ مگابایت؛ از پشت تلفن نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت فقط ۳۰ مگابایت؟!…)
حدود دو ماه قبل یکی از نهادهای خیلی مهم! دولتی، برای ارزیابی و خرید OCR مرا دعوت کرد که دمو بدهم و من هم با وجود اینکه رفتن به تهران برایم زجرآور است، اما پذیرفتم و برنامه ریزی کردم و رفتم… آنجا بود که فهمیدم زهی خیال باطل… دولت هم دنبال ضعیف کشی است. می خواهند ۳۰۰ هزار تومان هم ندهند و بنده و امثال بنده فکری به حال پروژه هایشان بکنیم. می فرمایند چرا با وجود این همه متخصص، وضعیت OCR فارسی اینگونه است! شما چه کار می کنید؟ من چیزی نگفتم و فقط منتظر بودم جلسه تمام شود و برگردم (البته برای پول بنزینی که هدر داده بودم دلم می سوخت!) یعنی واقعا باید پژوهشگر و توسعه دهنده اول پروژه را برای رضا خدا انجام دهد، و اگر آقایان خواستند آن وقت قرارداد ببندند!
این پست را نوشتم برای برخی دوستانی که از طریق سایت FarsiOCR.ir با بنده تماس می گیرند و انتظار به حقی برای توسعه OCR و بهبود امکاناتش را دارند. من البته روی توسعه آن کار می کنم (همین الان هم پروژه باز است و مشغولم!)، اما بازار OCR و در حالت کلی شاید بازار نرم افزار داخلی، کساد است.
