










بایگانی نویسنده: مدیر وبلاگ
تست هوش
یکی از دانشجویان هوشمند (ابوالفضل علوی هوشمند) تست هوشی برایم ایمیل زد که جالب بود. گفتم شما هم بی نصیب نمانید.
شما هم اول سوالات را پاسخ دهید و بعد جواب ها رو ببینید
مسئله ۱ – فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول ۶ نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم ۳ نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟
مسئله ۲ – پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، ۳ تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
مسئله ۳ – چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟
مسئله ۴ – شیب یک طرفِ پشت بام شیروانی، شصت درجه است و طرف دیگر ۳۰ درجه. اردکی روی این پشت بام تخم گذاشته که تخمش در کمتر از ۲ ثانیه به زمین می رسد. تخم مرغ از کدام سمت پرت شده است؟
مسئله ۵ – هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟
مسئله ۶ – من دو سکه به شما می دهم که مجموعش ۳۰ تومان می شود. اما یکی از آنها نباید ۲۵ تومانی باشد . چطور ؟
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
جواب مسئله ۱ – راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید ” تصور کنید که راننده اتوبوس هستید.”
جواب مسئله ۲ – همه کلاغ ها ، چون آنها فقط ” در شرف پرواز ” هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما ۲=۳-۵ بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)
جواب مسئله ۳ – هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( “چه تعداد ” جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)
جواب مسئله ۴ – سوال اشتباه است. چون وقتی از اردک استفاده شده دیگر نباید از کلمه تخم “مرغ” استفاده شود!
جواب مسئله ۵ – آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمه دفن کردن منحرف شده اید در حالیکه آنها “بازماندگان” هستند!
جواب مسئله ۶ – یک ۲۵ تومانی و یک ۵ تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید ۲۵ تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه ۵ تومانی داریم. شما با عبارت ” یکی از آنها نباید … ” فریب خوردید.
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
امسال ایام محرم را دور از اینترنت و در دستجات عزاداری شهرم خضری گذراندم، جای همه دوستان خالی؛ چه در میان هیات “سینه زنی ابوالفضلی” چه در هنگام خوردن غذاهای نذری و چه در آبدارخانه مسجد. یاد قدیما کردیم و عقده ها رو وا کردیم.
شب عاشورا خواب عجیبی دیده بودم که هیچ تعبیری برایش به ذهنم نمی رسید: همسایه ما (حسین یاسین) یکی از هیاتهای زنجیرزنی را برای شام دعوت کرده بود. جمعیت زیادی آمده بودند طوریکه عده ای از مردم داخل کوچه نشسته بودند و داشتند غذای نذری را صرف می کردند (در واقعیت هم شب قبلش این دعوت صورت گرفته بود). در این میان ناگهان تعدادی خودرو، وحشیانه به میان جمعیت زدند و مردم سراسیمه پراکنده شدند، پدری که پسرش روی پایش نشسته بود و داشت به فرزندش غذا می داد به زیر یکی از ماشینها رفت و جان سپرد. من و دوستان برای اینکه از سرعت خودروها کم کنیم با سنگ به شیشه ی ماشینهایشان می زدیم ولی آنها مثل دزدانی که از پلیس فرار می کنند با سرعت در میان جمعیت حرکت می کردند. صبح که بیدار شدم فکر کردم مثل همیشه خواب آشفته است…
ظهر روز عاشورا که به خانه آمدم دیدم تلویزیون چیزی از مراسم تهران نشان نمی دهد و مرتب زنجان و آران و بیدگل و برخی شهرهای دیگر را نشان می دهد. احتمال دادم در تهران اوضاع خراب است. اخبار شبانگاهی که خبر از آشوبها داد و گفت برخی از اراذل با خودرو به عزاداران حمله کرده اند و حتی دو نفر را زیر گرفته ا ند، دوهزاریم جا افتاد.
واقعا تاسف بار بود، صحرای کربلا داشت تکرار می شد، عده ای که دینشان را به چند صباح دنیا فروخته اند و دلشان را به چرندیات چند تلویزیون اجنبی خوش دارند هر غلطی که خواستند کردند و من نمی دانم که پلیس کجا بود! در تصاویر پخش شده اثری از پلیس نبود. امیدوارم ترس عامل این کوتاهی نبوده باشد که اگر باشد فاتحه پلیس را باید خواند.
ای کاش دستگاه قضایی دست از مدارا بردارد و قاطعانه برخورد کند.
ای کاش جوانان و دانشجویانی که هنوز بر طبل لجاجت می کوبند، بیدار شوند.
ای کاش شعار یا حسین میرحسین تولید نمی شد که حالا شعارهای ضد حسین(علیه السلام) تولید شود.
ای کاش تنها به دنبال هیجانات و احساسات حرکت نکنیم و ساعتی تفکر کنیم که بهتر است از هفتاد سال عبادت.
جوجه رو آخر پاییز می شمارند
امروز روزی است که جوجه ها را می شمارند، خوش به حال جوجه هایی که تا امروز دوام آورده اند!
امشب شبی است که از دیشب و فردا شب چند ثانیه ای طولانی تر است! و یلدایش می نامند.
خداحافظ پاییز برگ ریز، سلام زمستان برف خیز
پی نوشت:
نمی دانم برای شما هنوز یلدا دلچسب است یا نه. اما یلدای من سالهاست که دیگر دلچسب نیست.
یلدای من شبهای چله ای بود که در خضری دور هم جمع می شدیم و با بیخ جوش، کف می زدیم (شما بخون بستنی زمستونی تولید می کردیم!) و بلندترین شب سال را در بزرگترین جمع خانوادگی سپری می کردیم.
یلدای من شب چله ی کلونی (بخوان بزرگ) بود که در دبیرستان نمونه اندیشه قاین (شبانه روزی) پول جمع می کردیم و من و عباس در هوای برفی، پیاده می رفتیم از آن مرد کف می خریدیم و در جمع صمیمی دوستان آن دوران با شادی زایدالوصفی می خوردیم. چه خوش روزگاری بود…
یلدای امسال را در عزای اباعبدالله الحسین (ع) سپری می کنیم.
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
مردان خدا پردهی پندار دریدند
یعنی همهجا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سرِ انگشت گزیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
مرغان نظرباز سبکسیر «فروغی»
از دامگه خاک بر افلاک پریدند
