درباره مدیر وبلاگ

حسین خسروی، متولد 1360 خورشیدی، تدریس می کنم در دانشگاه.

بینات نسخه ۳.۱

بیش از یک سال از تولد نرم افزار «کاغذ دیواری نورانی» گذشت و عده ای از مومنین از احادیث آن استفاده کردند. البته بر خلاف بسیاری از نرم افزارهای کاربردی دیگر که به محض تولید، توسط سایتهای دانلود مثل پی سی دانلود و آسان دانلود و امثال اینها تبلیغ و منتشر می شوند، این نرم افزار با وجود اینکه از برخی سایتها تقاضای انتشارش را هم کردم، مورد اقبال واقع نشد و تنها دو سه وبلاگ (مثل + و + و +) به تبلیغ آن پرداختند؛ خدا خیرشان دهد.

به هر تقدیر نسخه ۳.۱  این نرم افزار منتشر شد. در این نسخه امکان عدم نمایش متن عربی یا فارسی حدیث وجود دارد. برای این منظور کافیست اندازه قلم متن عربی (یا فارسی) را ۰ قرار دهید. همین طور مشکلی در قسمت ذخیره تصاویر وجود داشت که رفع شد. به تقاضای تعدادی از دوستان، امکان تغییر کلید میانبر از CTRL+W به کلیدهای دلخواه دیگری اضافه شد. تعدادی حدیث جدید از نهج البلاغه مولای متقیان و کتاب مواعظ عددیه و کتاب المراجعات به احادیث منتخب اضافه شد و تعداد احادیث به ۵۳۰ رسید. در افزایش احادیث کمی وسواس به خرج می دهم که از احادیث با محتوای تکراری پرهیز کنم. البته دوستان هم در صورت تمایل می توانند به غنای مجموعه کمک کنند.

تغییر نام از کاغذ دیواری نورانی به «بیـّـنات»

با توجه به اینکه اسم کاغذ دیواری نورانی با نوعی از کاغذ دیواریهای واقعی اشتباه می شد و کمی هم طولانی بود، اسم نرم افزار را به بیـّــنات تغییر دادم. برای دانلود آخرین نسخه به صفحه مخصوص بیـّــنات مراجعه فرمایید.

تبلیغ و انتشار بینات

به منظور تبلیغ و انتشار بینات، دوستان علاقه مند می توانند از کد زیر استفاده کنند:

خروجی این کد، تصویر دارای لینک زیر است:

حدیثی از امیرالمؤمنین در ضرورت تعاون با خویشاوندان

مَنْ یَقْبِضْ یَدَهُ عَنْ عَشِیرَتِهِ فَإِنَّمَا تُقْبَضُ مِنْهُ عَنْهُمْ یَدٌ وَاحِدَهٌ وَ تُقْبَضُ مِنْهُمْ عَنْهُ أَیْدٍ کَثِیرَهٌ وَ مَنْ تَلِنْ حَاشِیَتُهُ یَسْتَدِمْ مِنْ قَوْمِهِ الْمَوَدَّه
آن که از جود و کرم به قوم خود بخل نماید یک دست یارى او از آنان باز داشته شده، و در عوض دستهاى بسیارى از آنان از یارى او قطع گردیده است. و آن که با اقوام خود نرمى کند همواره از عشیره‌‏اش محبت و دوستى خواهد دید
نهج البلاغه، خطبه ۲۳

نرم افزار حدیثی بینات (کاغذ دیواری نورانی)تنظیمات نرم افزار بینات - کاغذ دیواری نورانیبچه ها مشغول بازی

Share

پنج خصلت کودکان که پیامبر دوست داشت

به نقل از سایت خبری ۵۹۸
آیت الله مجتهدی رحمه الله علیه می فرمودند:
پیامبر خدا (ص) فرمودند: «من به خاطر پنج خصلت کودکان را دوست می‌دارم» ما هم خوب است این صفات را از بچه‌های یاد بگیریم.
 اول: کودکان زیاد گریه می‌کنند
«بچه‌های زیاد گریه می‌کنند»، اشک بچه‌ها دم مشک‌شان است. به محض اینکه ناراحت می‌شوند دانه‌ای اشک بر روی صورتشان جاری می‌شود پیامبر خدا (ص) فرمودند: من بچه‌ها را دوست دارم به خاطر اینکه آنها گریه‌ می کنند.
خداوند هم بندگانی که اشک می‌ریزند و گریه می‌کنند دوست دارد. در روایت داریم که:‌ «هر چیزی قیمتی دارد به جز قطره اشکی که از خوف خدا از چشم جاری شود.»
گریه از ترس خدا بسیار فضیلت دارد، به خصوص در نماز شب. شب‌ها کاری بکنید که اشک چشم‌تان جاری شود ولو به اندازه بال مگسی باشد خوف از خدا و ترس روز قیامت را به یاد آورید و از ترس اینکه مبادا با دست خالی از دنیا بروید گریه کنید علمای قدیم زیاد گریه می‌کردند. پسر شیخ عباس قمی روی منبر می فرمودند: «ما هنگام سحر با شنیدن صدای گریه پدرمان از خواب برمی‌خواستیم.» آشیخ عباس از اولیای خدا بود. او صاحب کتاب مفاتیح است که بعد از قرآن بیشترین کتابی است که در ایران به چاپ می‌رسید مفاتیح اوست. ای خدا مار ا هم خدایی کن لذتی دارد که انسانی خدایی بشود
دوم: کودکان با خاک بازی می‌کنند
«بچه‌ها خودشان را روی خاک‌ها می‌مالند». اگر دقت کرده باشید متوجه شده‌اید که بچه‌ها بازی با خاک را دوست دارند حال می‌خواهد بچه آیت‌الله باشد یا بچه وکیل با بچه وزیر با بچه بقال محل فرقی نمی‌کند پس پیامبر خدا (ص) فرمود: من بچه‌ها را دوست دارم برای اینکه آنها تکبر ندارند با خاک بازی می‌کنند بر روی آن می‌غلتند.
سوم: کودکان دعوا می‌کنند اما کینه ندارند
بچه‌ها با هم دعوا می‌کنند، اما کینه ندارند در حال بازی می‌زنند و کله هم را می‌شکنند، اما یک ساعت دیگر زود آشتی کرده و باز هم با هم بازی می‌کنند. حالا پدر و مادرهای آنها در حال دعوا هستند که مقصر بچه تو بود!… بچه تو آتش‌پاره است… ولی بچه‌ها با هم آشتی کرده‌اند و در حال بازی هسنتد .بچه‌ها زود قهر می‌کنند و زود هم آشتی می‌کنند.
یکی سگ کینه ندارد، یکی بچه. قدیم بچه‌ها می‌زدند سگ را زخمی می‌کردند، اما به محض اینکه یک لقمه نان به آن می‌دادند دمش را تکان می‌داد و می‌گفت [ممنون].
چهارم: چیزی برای فردا ذخیره نمی‌کنند
«برای فردایشان چیزی دخیره نمی‌کنند» فردا خدا بزرگ است امروز هر چه دارند می‌خورند و اصلا نمی‌گویند کمی از آن را برای فردا بگذاریم، اما بزرگ‌ترها، نه. این گونه نیستند مادر به بچه‌اش می‌گوید: بچه جان همه پول‌هایت را خرج نکن کمی برای فردایت بگذار، اما بچه نه؛ هر چه دارد همین امروز خرج می‌کند و چیزی ذخیره نمی‌کند.
قدیم هم این گونه بود مردم چیزی ذخیره نمی‌کردند هر روز مایحتاج را از در دکان بقالی خریداری می‌کردند. من یادم هست که مردم به در مغازه می‌رفتند و یک مثقال چای، نیم سیر قند، دو سیر گوشت، سه سیر برنج، نیم سیر روغن می‌خریدند. این گونه نبود که پنج کیلو گوشت و هشت تا مرغ بخرند و برای فردایشان ذخیره کنند چون می‌گفتند شاید فردا مرده باشیم آقای سراج برای من تعریف کردند که شخصی برای آشیخ بزرگ تهرانی یک گونی برنج آورد. آشیخ بزرگ خطاب به اهل خانواده فرمود یک کاسه بیاورید.
بعد از اینکه کاسه را آوردند او یک کاسه برنج از داخل گونی برداشت و فرمود این برای امشب ما بس است بقیه آن را به در خانه همسایه‌ها ببر.
بله ایشان تمامی گونی برنج را قبول نکردند، قدیم این گونه بود کسی برای فردایش چیزی ذخیره نمی‌کرد، چرا؟‌ چون امید زنده بودن فردا را نداشتند. روز به روز خوراک روزانه‌شان را تهیه می‌کردند.
پس از یکی از صفات خوب بچه‌ها این است که چیزی از خوراکی‌هایشان را برای فردا نمی‌گذارند مادرش می‌گوید نصف این پفک نمکی را برای فردایت بگذارد، اما بچه همه آن را می‌خورد.
پنجم: کودکان می‌سازند ولی دل نمی‌بندند
«می‌سازند سپس خراب می‌کنند». قدیم بچه‌ها در کوچه‌ها با خاک و آب گل درست می‌کردند و با همان گل ساختمان می ساختند اتاق و حوض و پنجره و غیره مثل بچه‌های الان که نقاشی می‌کنند. قدیم بچه‌ها با گل ساختمان می‌ساختند، اما به محض اینکه مادرشان می‌گفت بچه بیا برو مدرسه لگد می‌زدند و کل ساختمان را خراب می‌کردند. ساختمان توی دلشان نبود دل به این ساختمان نمی‌بستند می‌ساختند و خراب می‌کردند حالا ساختمان می‌سازند. موقع مرگ به محتضر می‌گویند: بگو لااله‌الاالله. اما شیطان به او می‌گوید اگر بگویی لااله‌الاالله ساختمانت را خراب می‌کنم.
استاد ما آقای برهان می‌فرمودند قدیم رسم بود که در خانه‌ها یک آینه قدی روی بخاری می‌گذاشتند و دو تا چراغ حبابی هم این طرف و آن طرفش می‌گذاشتند شخصی آینه قدی خرید و به خانه برد بعد از مدتی بیمار شد ما به ملاقاتش رفتیم دیدیم در حال سکرات موت است اما هر چه به او می‌گفتیم بگو لااله‌الاالله نفسش در نمی‌آمد. اتفاقا زد و حالش خوب شد بعد از مدتی او را دیدیم و سوال کردیم فلانی ما به عیادت تو آمدیم و تو در حال سکرات مرگ بودی و ما خیال کردیم که می‌خواهی بمیری هر چه به تو گفتیم بگو لااله‌الاالله تو نمی‌‌گفتی او گفت راستش شخصی کنار اتاق ایستاده بود و می‌گفت اگر بگویی لااله‌الاالله آینه را می‌شکنم.
بعد آقای برهان فرمودند: آن شخص این قدر این آینه را دوست داشت که هر وقت به خانه می‌آمد اول یک دستمال برمی‌داشت آن را پاک می‌کرد و به آن نگاه می‌کرد، اما بعد از اینکه خوب شد آینه را فروخت تا حب آینه در دلش نباشد.
اگر محبت خانه توی دلت باشد محبت ماشین بنز توی دلت باشد محبت محراب و منبر و هر پست و مقامی توی دلت باشد شیطان موقع مرگ کنارت می‌آید و می‌گوید: اگر بگویی لااله‌الاالله کارت خراب است به همین خاطر هم لااله‌الاالله را نگفته از دنیا می‌روی از خدا بخواهیم که هنگام مرگ چیزی توی دل‌مان نباشد.
ای یک دله صد دله دل یک دله کن/مهر دگران را از دل خود یله کن
بله مهر دگران را از دلت بیرون کن تا شیطان ایمانت را نگیرد خدایا توفیق عمل به این احادیث را به همه ما مرحمت بفرما.
Share

قربان مولا علی (ع)

چندی پیش جلد اول کتاب در محضر لاهوتیان نوشته محمد علی مجاهدی را خریده بودم و از خواندن مطالب آن که پیرامون عارف واصل، شیخ جعفرآقای مجتهدی بود لذت می بردم. متاسفانه کتاب به پایان رسید و جلد دوم آن را هم نیافتم. امروز برخی از مطالب جلد دوم آن را در وب مطالعه کردم که از آن جمله داستان زیر است که البته ارتباطی به شیخ جعفرآقا ندارد اما به غدیر و مولا امیرالمومنین علیه السلام ربط دارد:

مرحوم آیت الله سید عبدالکریم کشمیری خاطرات بسیاری از حاج مستور شیرازی رحمه‌الله در طول اقامت خود در نجف اشرف به خاطر داشت و از او به عنوان مردی « فوق‌العاده» یاد می‌کردند و برای او کراماتی قایل بودند.
روزی برای من [احتمالا محمد علی مجاهدی] تعریف کردند: مرحوم حاج مستور تا هنگامی که در کوفه اقامت داشت، هر سال به مناسبت عید غدیر جشن بسیار مفصلی ترتیب می‌داد و از محبان حضرت امیر علیه‌السلام به نحو شایسته‌ای از لحاظ معنوی پذیرایی می‌کرد.
یکی از سا‌ل‌ها، چند روز به عید غدیر مانده، به منزل مسکونی من در نجف، آمد و مصراً از من خواست تا در جشن آن سال شرکت کنم، و گفت پس از نماز مغرب و عشاء کسی را برای بردن من به کوفه خواهد فرستاد.در آن روزگار وضعیت حوزه نجف به گونه‌ای بود که مراوده عالمان دینی با عارفان، پیامدهای ناخوشایندی برای آنان به همراه داشت، لذا مرحوم حاج مستور علی رغم علاقه وافر خود نسبت به من، از شرکت در نماز جماعت که به امامت من در صحن مطهر برگزار می‌شد، پرهیز می‌کرد و می‌فرمود:دلم نمی‌خواهد که ارادت من، اسباب زحمت شما را فراهم کند! و لذا غالباً شب‌ها در منزل از من دیدن می‌کرد تا کسی متوجه مراوده او با من نگردد!در روز موعود و بر طبق قرار، با شخصی که حاج مستور فرستاده بود به کوفه رفتیم و در جلسه اختصاصی که حاجی ترتیب داده بود، حضور یافتیم.اغلب کسانی که در آن جلسه روحانی حضور داشتند، افراد سالخورده و سرد و گرم روزگار چشیده بودند و از حالات آنان پیدا بود که در سلوک الی الله، مراحلی را پشت سر نهاده‌اند و از محبت و ولایت علوم نصیب وافری دارند.
آن محفل روحانی تا نزدیک سحرگاه ادامه داشت و از رایحه معنویت به اندازه‌ای سرشار بود که آدمی خود را در بهشت می‌انگاشت و سینه‌اش را از شمیم دل‌انگیز محبت و معرفت علوم می‌انباشت. با این که ده‌ها سال از این ماجرا می‌گذرد، من هنوز مزه آن شب روحانی را در زیر زبانم مزه‌مزه می‌کنم و بر روح آن عارف وارسته درود می‌فرستم، و برای او فتوح و رضوان الهی را آرزو می‌کنم. در ساعت پایانی آن شب، هر چه به اذان سحر نزدیک می‌شدیم، اضطراب درونی من افزونی می‌یافت، زیرا از سویی توفیق خواندن نماز صبح در حرم مطهر علوی را از دست رفته می‌دیدم، و از سوی دیگر خوش نداشتم که در روشنی روز از آن محفل بیرون آمده و نگاه کنجکاو مردم را به طرف خود دوخته ببینم! من در این افکار غوطه‌ور بودم که حاج مستور در حالیکه نگاه نافذ خود را به من دوخته بود، با طمأنینه خاصی آهسته در گوشم گفت: نگران نباشید! نماز را به موقع در نجف خواهید خواند! گفتم: مشکل فاصله کوفه تا نجف را چگونه حل می‌کنید؟! نیم ساعت بیشتر به اذان صبح باقی نمانده است! گفت: هیچ‌کاری برای اهلش نشد ندارد! سپس جوانی را که جلوی در ورودی ایستاده بود، صدا کرد و آهسته در گوش او چیزی گفت و بعد از او خواست تا مرا همراهی کند! و ما پس از خداحافظی به اتفاق آن جوان – که بعداً معلوم شد از شاگردان زبده و کار کرده حاج مستور است – از خانه بیرون آمدیم. در اثنای راه دریافتم که جوان به ذکر قلبی سرگرم است و با این که مدام با من صحبت می‌کند ولی قلب او به ذکر خاصی مترنم است! و مشاهده این حالت در آن جوان به من فهماند که سر و کارم با آدم راه رفته‌ای افتاده و حاج مستور بی‌جهت او را همراه من نفرستاده است! هنوز چند دقیقه ای از همراهی او با من نمی‌گذشت، که صدای پیش خوانی اذان صبح را از مناره صحن مطهر علوی به گوش خود شنیدم! با خود فکر کردم که اشتباه می‌کنم و از تلقینات نفس است! ولی سخن آن جوان مرا به خود آورد که گفت: چه لحن دلنشینی دارد! روح انسان را تا ملکوت پرواز می‌دهد! این طور نیست آقا؟! و بعد در حالی که خانه ما را نشان می‌داد، گفت: خدا را شکر که به موقع رسیدیم! قربان مولا علی بروم که دوستان خود را شرمنده نمیکند! التماس دعا دارم! و مرا – که در عالمی از بهت و حیرت فرو رفته بودم – تنها گذاشت و رفت.
لذتی که آن روز من از خواندن نماز صبح در حرم مطهر علوم بردم، هنوز فراموشم نشده است! نمازی سرشار از روح و ریحان.

با خواندن این کرامات یاد این بیت شعر می افتم که:
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند   به آسمان رود و کار آفتاب کند
یا علی
داستان تلفن زدن به خدا هم خواندنی است

Share

دوستت دارم! علی جان

عید غدیر خم مبارک باداین داستان را یکی از همکاران برایم فرستاد:
تابستون یکی از دوستان صمیمیم از تهران با خانوادش اومدن مشهد چند روزی خونمون موندن وقتی  تصمیم گرفتن برگردن شهرشون و حدودا ساعت یازده صبح بود که زدن به جاده و رفتن.
بعد از یک ساعت بهش زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت حدودا ۵۰ کیلومتر از شهر خارج شدم و دارم میرم سمت تهران و ان شاالله فردا می رسیم  تهران.
بهش گفتم همین الان برگرد که کار مهمی باهات دارم.
گفت چه کار مهمیه مگه؟ گفتم خیلی مهمه تو فقط برگرد تا بهت بگم،
گفت خب تلفنی بگو آخه هوا خیلی گرمه و حوصله برگشتن ندارم در ضمن تهران کارای مهمی دارم که باید فردا بهشون  رسیدگی کنم.
گفتم نه نمیشه همین الان برگرد گفت خب بعدا بگو
منم پامو کرده بودم توی یه کفشو می گفتم نه نمیشه باید برگردی
اون بی چاره هم توی اون هوای گرم با ماشین بدون کولر و مدل پایینش دوباره برگشت و اومد خونمون.
وقتی منو دید خیلی مشتاق بود که این کار بزرگ بهش بگم و منم با همه وجودم بهش گفتم *دوستت دارم!*
ولی نمی دونم چرا مثل دیوونه ها نگاهم کرد و با نهایت عصبانیت بهم گفت: همین؟ منم گفتم: آره! گفت: تو که قبلا هم بهم اینو گفته بودی؟
گفتم خب الان رسمی تر گفتم دیگه!
خیلی ناراحت شد که این همه راه کشوندمش تا فقط بهش بگم دوستت دارم. خانوادش که می خواستن منو خفه کنن ولی باور کنید دوست داشتم جلوی همه بهش بگم دوستت دارم.

واسه هرکسی این جریانو تعریف کردم بهم گفت: کارت اشتباه و از عقل به دور بوده نظر شما چیه؟

اره اگه حقیقت و بخواید هیچ عقل سالمی اینو قبول نمی کنه که من این دوستم و خانوادشو توی این گرما اذیت کنم تا فقط بهش بگم دوست دارم… پس چطور حرف اهل سنت و باور کنیم که می گن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غدیر خم ۱۲۰ هزار نفر و توی صحرا و زیر نور افتاب سه روز نگه داشت و اخرش به حضرت علی علیه السلام فرمود: علی جان من تو رو دوست دارم! و علی أبن أبی طالب دوست من است!

من که عقلم قبول نمی کنه

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الّذى جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوِلایَهِ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالاْئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ

Share

جمع بین دنیا و آخرت

پست قبلی گویا ابهاماتی را در برخی دوستان ایجاد کرده، لذا در پاسخ، این پست را می نویسم. در یکی از نظرات، گفتم زندگی خرج دارد، دو تن از دوستان (که ظاهرا هنوز متاهل نشده اند!) ایراد گرفتند یاد ماجرایی افتادم:

قبل از نقل ماجرا بگویم که اصل این اصطلاح «زندگی خرج دارد» یک شوخی است و من هم فی البداهه به قصد مزاح نوشتم اما دروغ هم نبود!

اگر درست در خاطرم باشد مرحوم آقای حق شناس نقل می فرمود (نقل به مضمون) در زمان حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله، مرد مسلمانی که عیالوار بود از دنیا رفت و پیغمبر بر او نماز خواندند و او را دفن کردند. سپس رسول خدا از مردم پرسید این مرد، اموالی هم داشت که برای زن و بچه هایش بماند، گفتند بله یا رسول الله، اما چون مرد نیکوکاری بود قبل از مرگ، تمام اموالش را وقف کرد! رسول خدا با ناراحتی فرمودند اگر زودتر  می‌گفتید بر او نماز نمی‌خواندم و او را در قبرستان مسلمین دفن نمی کردم! (در سایت آقای قرائتی هم مشابه این داستان ذکر شده است.)

این را گفتم که بگویم، هر چند «تعلق» به دنیا و مادیات بد است، اما از سویی برای امرار معاش خود و خانواده، وظیفه داریم با همین دنیا کار کنیم و درآمد کسب کنیم و در حد عرف جامعه، رفاه خانواده را تامین کنیم. چه اینکه شنیده اید روایتی را که می گوید عبات ۱۰ جزء دارد، که ۹ جزء آن کسب حلال است. کسب حلال هم مصادیق گسترده ای دارد از بیل زدن و کشاورزی کردن و کارمندی و کاسبی تا کارهای نرم افزاری! البته در تمام اینها احتمال فرورفتن در حرام هم هست. مثلا من کارمند اگر در ساعت کاری، به جای پاسخگویی به ارباب رجوع، مرتب با تلفن دولت به این و آن زنگ برنم، درآمدم حلال نخواهد بود.

در مورد کارهای پروژه‌ای مثل برنامه های نرم افزاری سه حالت پیش می‌آید: یک وقت هست اصلا پروژه را تنها برای جنبه های غیرمادی شروع می کنیم؛ مثلا شما پروژه ای بر می دارید و مهمترین نیت تان این است که خودتان چیزی یاد بگیرید مثل پروژه های دانشجویی یا دوره های کارآموزی. گاهی پروژه را برای ثواب آخرتی آن انجام می دهید مثل برخی مهندسان و کارگرانی که در عتبات عالیات کار می کنند یا پروژه کاغذ دیواری نورانی یا پروژه های مذهبی که غالبا به قصد سود معنوی و رضای پروردگار است. ولی بالاخره یک کارهایی هم هست که انسان در آن علاوه بر خدمت به خلق قصد تجارت هم دارد، مثل برخی پروژه هایی که در سایت Farsi OCR آورده ام.

اللَّهُمَّ أَغْنِنِی بِحَلَالِکَ عَنْ حَرَامِکَ وَ بطاعتکَ عن معصیتکَ و بِفَضْلِکَ عَمَّنْ سِوَاکَ

خدایا مرا به حلالت از حرام بازم دار و به طاعتت از معصیت رهایم کن و به فضلت از دیگران بی‌نیازم کن. (خوب است این دعا را پس از هر نماز سه بار بخوانید. البته یادم نیست کجا دیده ام اما مطمئنا در جایی دیده ام!)

Share