نوشته شده در آبان ۲۶م, ۱۳۸۷ توسط حسین
مکان: مشهد، خیابان ملاصدرا، ماشین شویی
زمان: ساعتی پیش
آقا این ماشین ما رو لطف کنید بشویید.
- یک نیم ساعتی طول میکشه تا نوبتت بشه، میتونی سوئیچو بذاری و بری
باشه، پس من می رم یک ربع دیگه میام
یک ربع بعد:
ماشینم برخلاف سایر ماشینها زودتر شسته شده و داخل پیاده رو در جهتی پارک شده که درب سمت شاگرد نزدیک دیوار است. آقای صاحب کارواش خودش توی ماشین نشسته بود. آمد بیرون با چهرهای اندک نگران
آقا چقدر باید تقدیم کنم؟
- ۲۰۰۰ تومن، انعام بچه ها رو هم لطف کنید
۲۵۰۰ دادم و خیلی ممنون و خداحافظ
رفتم از عابر بانک کمی پول بردارم. ماشینو پارک کردم که یکباره دیدم درب سمت شاگرد از دو قسمت تو رفته!! با تعجب و عصبانیت برگشتم کارواش، گفتم درب ماشین رو به کجا زدین؟
- چی میگی… ماشینت کثیف بوده، ما کاری نکردیم.
آقا من سالم ماشینو تحویلت دادم
- نخیر آقا ماشینت خورده، خودت نمیدونستی!
عصبانی شدم گفتم من بیمه بدنه دارم، مرد باش و بگو زدم لااقل دلم خنک شه بدونم کی زده!
- با حالت تهاجمی گفت برو بینم بابا ماشینهای ۲۰۰ میلیونی رو می زنیم به در و دیوار چیزی نمی گن!!، تو با این ماشین ۲۰۰۰ تومنیت! خودت رو مسخره کردی (خودروی ملی رو فرمودند).
من هم با حالت تهاجمیتر! خواستم گروه فشاری عمل کنم که دیدم مرده مسنّه و بی ادبیه…، بقیه همکاراش هم جلوگیری کردن و گفتن آقا بی خیال… آخر سر گفتم مهم نیست ولی یک روز باید جواب بدی و رفتم…
پدر پول بسوزد که چنین خوارت کرد! مرد باش مرتیکه!!
نوشته شده در مهر ۲۸م, ۱۳۸۷ توسط حسین
میگن چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید. منم که اصلا استعداد شعر ندارم. اول عنوان این مطلب رو گذاشته بودم خداحافظ ای پارکینگ بزرگ، بعد ییدفه ذهنم به سمت شعر مشهور “خداحافظ ای شعر شبهای روشن، خداحافظ ای قصه ی عاشقانه” منحرف! شد. گفتم بر این وزن اگر بنویسم، باحالتره، این شد که خداحافظ ای پارک خودرو قراضه! مهم خداحافظیشه. مهم برآوردهشدن یک آرزوی بزرگه ولی این شعر هم کم واقعیت نداره. یادمه سال ۷۸ که برای تحصیل دورهی نامبارک لیسانس به تهران آمده بودم، به مناسبتی، سری به جماران زدیم و من برای اولین بار قسمت شمال شهر را میدیدم. آنقدر میدان تجریش و اطراف آن خلوت و زیبا بود که من فکر میکردم به شهر دیگری آمدهایم (البته اون وقت n95 ای نبود که عکس بگیرم!). آن وقت که ما در خوابگاه طرشت ۳ (نزدیک میدان آزادی، ابتدای بزرگراه شیخ فضلالله نوری) زندگی میکردیم، ترافیک زیادی در خیابان آزادی بود و دیدن یک محلهی خلوت و کم ترافیک برایم عجیب بود. این عکسی که در زیر میبینید از همان شمال تهران است (محلهی چیذر) اما در مهرماه سال ۸۷٫

آنقدر حجم ماشینها زیاد شده که دیگر در هیچ محلهای در تهران حتی نمیتوانید کوچهای را بیابید که دو سمت آن ماشین پارک نشده باشد. دو سه روز قبل داشتم از اتوبان جلال آل احمد و کردستان عبور میکردم، اتفاق بسیار عجیبتری افتاده بود. در کنار اتوبان ماشینها پارک کرده بودند! کردستان از ابتدا تا نزدیکی ونک پر از ماشینهایی بود که پارک کرده بودند و به سر کارشان رفته بودند! تازه هنوز هم جا داره، سمت چپ اتوبانها هم که خط سرعته، به زودی تبدیل به پارکینگ میشه. پس به من حق میدهید که بگویم خداحافظ ای پارک خودرو قراضه! (البته قراضه رو زیاد به دل نگیرین)

به هر حال من که از همین چهارشنبه تهران را ترک میکنم. شما هم سعی کنید ترک کنید! اینجا جای ماندن نیست. به اعصاب مبارک رحم کنید و دست از این کارا بردارید، عاقبت نداره ها. برین ولایت خودتون. چیه مثل آهو! چسبیدین به این جهنم. (شهری که پر از آلودگیهای محیطی و صوتی و تصویریه، جهنمه دیگه) خودتو رها کن از این رنج تنهایی!!
داشتم با خودم فکر میکردم از تهران که برم دلم برای چه چیز آن تنگ خواهد شد؟ به این نتیجه رسیدم که تنها برای امکاناتش و معدود دوستانی که در این شهر داشتم. امکاناتش که اونقدر نمیارزه که اشکالاتش رو تحمل کنم. دوستان هم که بُعد منزل نبود در سفر روحانی!!!
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران، وای به حال دگران
این وردپرس ۲٫۷ هم خیلی چیز محشری شده ها، هر چند هنوز نیومده ولی اینجا عکسهاشو ببینید و کیف کنید!