سال گذشته در چنین روزی، فرشته کوچکی به شدت بی تابی می کرد و برای دیدن دنیای زمینیان لحظه شماری. این شد که خدا اجازه داد حدود ۲۰ روز زودتر از موعد مقرر و تقریبا همزمان با آغاز سال تحصیلی، دانشگاهش را شروع کند. ساعت پخش اخبار بود که پرستار خبر تولدش را آورد و چه خوب کاسبی کرد! یک سال گذشت با تمام سختیها و البته شیرینیهایش. با تمام لالایی ها و بی قراریهایش؛ لالایی از ما و بی قراری از او. الان دیگه پسرم چند قدمی راه می رود و کلماتی بر زبان می راند. وقتی نیازی دارد زیرکانه می گرید و چون شاد می شود معصومانه می خندد. خدایا تو را سپاس بر تمام نعماتی که عطایم کردی و این همه نعمت بزرگ که امانتی است در دست ما. امید که پاسش داریم.
تولدت مبارک پسرم!






مهر ۹م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۹ ب.ظ
سلام
تولدت مبارک، مهدیار! لپپپپپپتو بکشم….الهی !
خیلی شیرینی ماشالله، از همه شربتای پشت سرت شیرین تری !
مهر ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۸:۳۰ ب.ظ
از طرف خانواده!
خیلی ممنون و متشکر.
مهر ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۸:۳۳ ب.ظ
اون شربتهای پشت سرش نشان دهنده کلاس کار شهر شاهروده! چیزی تو مایه های شهروند که امیدوار بودم توی شاهرود هم راه بیفته و خدا رو شکر در چند قدمی منزل ما راه افتاد!!
مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۴ ق.ظ
سلام حسین جان
تولدت فرزندت رو بهتون تبریک میگم!
فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹ at ۲:۱۵ ب.ظ
دکتر خسروی مهدیار خیلی نازه
یه دونه است.
فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹ at ۳:۳۳ ب.ظ
@سلامی
خیلی ممنون