شهادت محسن حججی و موج نوری که به راه افتاد

اسارت محسن حججی به دست داعش خبیث و شهادتش که صحنه ای از عاشورا را تداعی می کرد نکته های بسیاری داشت که انسان را به تفکر وا می دارد…

محسن چه انگیزه‌ی بزرگی در سر داشت که توانست قید همسر و تنها فرزندش را بزند و راهی سوریه شود؟

چه نیروی محرکه ای او را چنین شیدا کرده بود که از خیر دنیا و شیرینهای آن به این سادگی گذشت؟

چگونه این شهید عزیز به خدا عشق می ورزید که در لحظه اسارت و شهادت هم آرامش خودش را حفظ کرده بود؟

چه اخلاص عجیبی داشت که چنین موج نوری در شبکه های اجتماعی به راه انداخت؟

واقعا خوش به سعادتش که در عنفوان جوانی قربانی راه حق شد و بهشت گوارای وجودش باد…

شهید محسن حججی

اما تکلیف ما چیست؟ آیا این انصاف است که یکی برای حراست از اسلام و ایران و ما انسانهای بی خیال، جانش را فدا کند و ما به طرق مختلف پشت پا به دین و اعتقاداتمان بزنیم: یکی اسیر قدرت باشد و برای رسیدن به آن یا حفظ آن دست به هر کاری بزند، دیگری اسیر ثروت شود و برای کسب مال بیشتر، بیت المال و حق مردم را پایمال کند و آن دیگری درگیر تصویر پروفایلش باشد که چگونه زیباترش کند تا جوانهای بیشتری را اسیر زیبایی ظاهرش کند؟

واقعا جواب خون این شهیدان را چه خواهیم داد؟ اندکی تفکر کنیم، ابد در پیش داریم…

شهید محسن حججی شهید محسن حججی

 

فاطمه، دردانه رسول خدا

«این نوشته را با خود زمزمه کنید»

روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر!
این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟
این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟
این چه عالمی است که دردانه ی خدا را از خویش می راند؟
روزگار غریبی است دخترم. دنیا از آن غریب تر.
آنجا جای تو نیست دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، از بهشت آمده بودی…
***
 گریه نکنید عزیزان من! شما از این پس جای گریستن بسیار دارید. بر هر کدام از شما مصیبت ها می رود که جگر کوه را کباب می کند.
حسن جان! این هنوز ابتدای مصیبت است، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور می کند. مظلومیت جامه ای است که پس از پدر قاعده ی تن تو می شود. تو مظلوم مضاعف می شوی که مظلومیتت نیز در پرده ی استتار می ماند.
حسین جان! زود است برای گریستن تو! تو دیگر گریه نکن! تو خود دردانه ی اشک آفرینی!
بیا از روی پای من برخیز و سر بر سینه ام بگذار اما گریه نکن.
گریه ی تو دل فرشتگان خدا را می سوزاند و جگر رسول خدا را آتش می زند.
***
این پای را بگو از ارتعاش بایستد. این دست را بگو که دست بدارد از این لرزش مدام، این قلب را بگو که نلرزد، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد.
این دل بی تاب را بگو که فاطمه هنوز نمرده است.
ای جلوه ی خدا! ای یادگار رسول! زیستن بی تو چه سخت است.
ماندن بی تو چه دشوار.
این مرگ مرگ تو نیست، مرگ تمام عالم است، حیات بی تو، حیات نیست.
این مرگ نقطه ی ختمی است بر کتاب جهان.
زمین تو را با چه دلی در خویش می گیرد و متلاشی نمی شود؟
آسمان با چه چشمی به رفتن تو می نگرد که از هم نمی پاشد و فرو نمی ریزد؟
خدا اگر نبود، من چه می کردم با مصیبت عظمی؟
انا لله و انا الیه راجعون

برگرفته از کتاب کشتی پهلو گرفته

منبع: سایت مستور

می دانید به چه فکر می کنم؟ فکر می کنم چگونه برادران ناتنی ما با موضوع شهادت حضرت صدیقه کبری (سلام الله علیها) کنار آمده اند. چگونه آنها عمل خلیفه دوم را توجیه می کنند؟

همین یک سوال به نظر من کافیست تا متوجه شوند جناب عمر، شایسته خلافت نیست. البته جوابهای برخی از علمای اهل سنت را هم دیده و هم شنیده ام، لیکن در عجبم که با چنین جوابهای سطحی چطور خودشان را قانع کرده اند؟ نمی ترسند از گلایه زهرا سلام الله علیها؟ نمی ترسند از رویارویی با پیامبر خدا؟

مطالب مشابه