۱٫ امروز با پسرم بازی میکردم. خیلی حسرتش را خوردم، فارغ از تمام هیاهوی زندگی تنها به پدر و مادرش مینگرد و میخندد، خندههایی معصومانه و بهشتی. هر وقت هم که گرسنه میشود میگرید و این بار معصومانه تر. یاد روزگار کودکی ام کردم که همیشه، حتی در جلسات بزرگترها، در آغوش پدرم بودم… چه زود از خانواده دور شدم. چه ۱۱ سال شیرینی… هر چه بزرگتر شدم از معصومیت دورتر شدم، مشکلات بیشتر شدند و نزدیکتر

بزرگ میشویم و دور، زیاد میشوند و نزدیک
۲٫ سلام بر حسین و یاران پاکش (علیهم السلام) و لعنت خدا بر یزیدیان، خاصه نسخهی امروزینشان که در مقابل چشم میلیاردها انسان! با افتخار یزیدی میکنند. نمیدانم وظیفهی ما چیست وقتی که فرمودهاند کسی که فریاد مسلمانی را بشنود که کمک میخواهد و به یاریش نشتابد مسلمان نیست؟ حدود یک میلیارد مسلمان حریف چند میلیون یهودی صهیونیست نیستند؟ به قول امام اگر هر کدام از مسلمانان یک سطل آب بریزد، اسرائیل نابود میشود. دریغ از یک قطره آب از این اعراب شکم پرست و خوشگذران