انصاف

سالهایی که در تهران زندگی می کردم و هنوز ماشین نداشتم (یا می‌خواستم با استفاده از تاکسی به محیط زیست کمک کنم!) باید چند تاکسی تا رسیدن به شرکت عوض می کردم، اما روزهای بارانی و برفی بلایی بر سرم می آورد که از هر چی راننده تاکسی بود متنفر می شدم؛ هنوز صدای دربست گفتن راننده‌ها در تجریش و میدان ولی عصر در ذهنم هست! داستان زیر نقلی است از یک ایمیل:

 

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : “دربــست” . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن.

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل؛ دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !

مسافر : نوش جونش !

راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟

مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده

راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟

مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟

راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !

مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر …

راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی تا میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی …

راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !

مسافر : (با خونسردی) میبینی؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود …

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه … البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !

من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم … آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم

Share

6 دیدگاه در “انصاف

  1. در گفتگوی دو طرفه ای که نقل قول کردید، مسافر مرتکب دو مغالطه قیاس معالفارق و سپس تعمیم ناروا شده.
    اولا قیاس مدیر بانک با راننده تاکسی در میزان خطاپذیری یک قیاس نابجا است. در هر جامعه ای هر عضوی باید برای رسیدن به شغلی که دارد یک میزان لازم تلاشی کرده باشد و از یک سری فیلتر لازم عبور داده شده باشد. به طور مثال یک راننده تاکسی برای رسیدن به شغلی که دارد باید برای گرفتن گواهینامه رانندگی تلاش کرده باشد و از فیلتر های مثل تست اعتیاد عبور کرده باشد. یا یک دانشجو برای رسیدن به شغلی که دارد باید رتبه مورد نیاز را کسب کرده باشد و فیلتر هایی مثل سلامت روانی عبور کرده باشد. یک همچین “اصل”ی آنقدر واضح، لازم و اصولی است که فکر نمی کنم بخواهید آن را رد کنید.
    حالا با قبول این اصل، با انصاف بگویید که یک مدیر بانک باید چه میزان تلاشی کرده باشد از چه تعداد فیلترهایی عبور کرده باشد تا به شغل خود برسد و بعد از آن بگویید همین موضوع برای راننده تاکسی به چه کیفیتی است؟
    به بیان ساده تر هر شغلی یک سری وظایف و امتیازات داره که با توجه به درجه اهمیت این وظایف و امتیازات فرد شاغل باید تلاش لازم کرده باشه و از فیلتر لازم عبور داده شده باشه. درک چنین مفهوم ساده ای بسیار راحت است، آنقدر راحت که هر شخصی با هر درجه ای از تحصیلات و مطالعات می داند در یک اتوموبیل، یک عضوی با درجه اهمیت “موتور” قابل قیاس با یک عضوی با درجه اهمیت “اهرم راهنما” نیست!

    حالا برویم سراغ مغالطه تعمیم ناروا. شغل مذکور (مدیریت بانک، فروشندگی لاستیک خودرو و رانندگی تاکسی) برای جلوگیری از فساد نیاز به نظارت دارن.
    در هر سامانه ای، به خاطر کارآمدی حداکثری فرآیند نظارت، باید با توجه به منابع بر روی هر عضوی با توجه به درجه اهمیت اش نظارت شود.
    شاید شما شخصی با مشغله زیاد هستید و در نتیجه هر روز تمیز بودن طلق چراغ راهنما را چک نمی کنید مشکل اساسی اتومبیل شما رو به مخاطره نمی اندازد ولی اگر بر میزان روغن موتور و یا سوخت اتوموبیل نظارت نداشته باشی مطمئنا به مشکل بر می خورید.
    مغالطه تعمیم ناروایی که مسافر انجام داده مانند این است که ما با یک شرکتی مواجه باشیم که مدیر اش ناکارآمد است، به خاطر ناکارآمدی مدیر، طبیعتا شرکت دچار تضرر مالی است و به خاطر تضرر مالی شرکت، کارکنان حقوق کافی دریافت نمی کنند، و طبیعتا آبدارچی دچار مشکلات مالی است. حالا آبدارچی میاید و برای حل و فصل مشکلات مالی شخصی اش به جای چای مرسوم، چای بدون کیفیت تهیه می کند.
    شما به عنوان کارمند، چای رو می نوشی و از چای ناراضی می شوی. بعد رو می کنی به آبدارچی و می گویی اگر تو کارت رو خوب انجام می دادی، مدیر هم خوب انجام میداد!
    در صورتی که این تعمیم کاملا ناروا است، کار ناشایسته آبدارچی ناشی از ناکارآمدی مدیر است! نه اینکه ناکارآمدی مدیر ناشی از کار ناشایسته آبدارچی باشد. این نگاه از پایین به بالا برای حل مشکلات ناشی از نداشتن بینش کافی است که همیشه ما را در تشخیص علل مشکلات و اولویت بندی آنها به خطا می اندازد و بهبود وضعیت موجود را ناممکن ساخته.
    حتی اگر با فرض اینکه کار ناشایست رانندگان تاکسی ناشی از ناکارآمدی سیستم نباشد، بلکه ناشی از سودجویی آنها باشد. با این شرایط هم تعمیم ناکارآمدی فروع به ناکار آمدی اصول غیر منطقی است.
    (افسوس به خاطر وقتی که بابت نوشتن این نظر تلف کردم.)

  2. سلام حالا سعی کردین که اصلاح بشین یا نه یا مثل همه از کنار این موضوع گذشتین چون ما انسان ها هر روزه از این دست داستان ها زیاد می بینیم ولی کم پیش می اید که خودمون رو اصلاح کنیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *